دوره بین جنگ های جهانی | راهنمای جامع تاریخ و پیامدها

دوره بین جنگ های جهانی
دوره بین جنگ های جهانی، به فاصله ی زمانی بین پایان جنگ جهانی اول در سال ۱۹۱۸ تا شروع جنگ جهانی دوم در سال ۱۹۳۹ اشاره دارد. این بازه، دوره ای پر از آشوب، امیدهای بربادرفته و تغییرات بزرگ بود که زمینه را برای بزرگترین فاجعه تاریخ بشر فراهم کرد. این دوره به ما یادآوری می کند که صلح شکننده تر از چیزی است که فکر می کنیم و چطور تصمیمات اشتباه می تونن دنیا رو به سمت جنگ هل بدن.
راستش را بخواهید، وقتی صحبت از تاریخ می شود، معمولا ذهنمان می رود سراغ جنگ های بزرگ و پُر سر و صدا. اما بین این جنگ ها، یک دوره پُر پیچ و خم و کمتر دیده شده وجود داره که بهش «دوره بین جنگ های جهانی» می گیم. این دوره، از لحظه ای که صدای شلیک ها تو جنگ جهانی اول خاموش شد تا وقتی که دوباره بوی باروت جنگ جهانی دوم همه جا رو گرفت، پر از ماجراها و درس هاییه که شاید هنوز هم برای ما کارآمد باشن. میشه گفت این سال ها، یه جورایی مثل یه نفس عمیق بعد از یه دوی ماراتن طولانی بود، اما نه یه نفس عمیق برای آرامش، بلکه برای آماده شدن برای یه ماراتن سخت تر.
تو این سال ها، دنیا هم امیدهای زیادی داشت، هم ترس های عمیق. خیلی ها فکر می کردن بالاخره جنگ تموم شده و صلح برای همیشه برقراره، ولی خب همیشه هم اون چیزی که ما فکر می کنیم اتفاق نمی افته. تحولات سیاسی و اقتصادی مثل یه موج بزرگ، اروپا و بقیه نقاط دنیا رو تحت تاثیر قرار داد. ایدئولوژی های عجیب و غریب سر و کله شون پیدا شد که هر کدوم ادعای نجات دنیا رو داشتن و البته، همین ایده ها بودن که دنیا رو به سمت یه جنگ دیگه کشوندن.
ما قراره تو این مقاله نگاهی بندازیم به این دوره حساس و ببینیم دقیقا چه اتفاقاتی افتاد، چه کسانی نقش آفرین بودن و چطور اون همه تلاش برای صلح، آخرش به شکست منجر شد. می خوایم بفهمیم که چطور از اون همه آشوب، بستر جنگ جهانی دوم شکل گرفت و چه درس هایی میشه ازش گرفت. پس کمربندها رو ببندید که قراره یه سفر جذاب به دل تاریخ داشته باشیم!
میراث جنگ جهانی اول و آغاز دوران جدید (۱۹۱۸-۱۹۲۳)
وقتی جنگ جهانی اول تموم شد، همه از این همه ویرانی و تلفات خسته و دلشکسته بودن. چهار سال جنگ بی امان، چهار امپراتوری بزرگ رو به زانو درآورده بود: امپراتوری آلمان، اتریش-مجارستان، عثمانی و روسیه. تصور کنید چقدر اوضاع باید آشفته می بود تا این غول های تاریخ از هم بپاشن و کلی کشور جدید از دلشون بیرون بیاد.
پایان جنگ و پیمان های صلح
بعد از اون همه خونریزی، همه چشم شون به کنفرانس صلح پاریس بود که سال ۱۹۱۹ برگزار شد. اینجا بود که قرار شد تکلیف دنیا مشخص بشه و پیمان های صلح رو بنویسن. مهم ترینشون، پیمان ورسای بود که با آلمان امضا شد. راستش رو بخواهید، این پیمان یه جورایی انگار برای انتقام گیری نوشته شده بود تا برقراری صلح. آلمان مجبور شد کلی از سرزمین هاش رو از دست بده، غرامت های سنگینی بپردازه و ارتشش رو هم به شدت محدود کنه. بند «مسئولیت جنگ» هم که دیگه بدتر از همه بود و تمام تقصیرها رو گردن آلمان می انداخت. خب معلومه که این شرایط، مثل یه زخم کهنه رو دل مردم آلمان موند و بعدها، همین زخم بود که بهونه ای شد برای شروع دوباره مشکلات.
البته فقط پیمان ورسای نبود. پیمان های دیگه ای مثل سن ژرمن، تریانون، سور و لوزان هم با بقیه کشورهای شکست خورده امضا شد که هر کدوم به نوعی نقشه اروپا رو تغییر دادن و کلی کشور جدید به وجود آوردن.
تغییر نقشه سیاسی اروپا
فکرش رو بکنید، یک شبه نقشه اروپا چقدر عوض شد! از دل امپراتوری های فروپاشیده، کشورهای جدیدی مثل لهستان، چکسلواکی، یوگسلاوی، فنلاند و کلی کشور دیگه سر برآوردن. این خیلی خوب بود که ملت ها به استقلال می رسیدن، اما خب هر شروعی چالش های خودش رو داره. مرزهای جدید، اختلاف های تازه ایجاد می کرد. از یه طرف کشورهای شکست خورده از این تقسیم بندی ها راضی نبودن و از طرف دیگه، حتی بعضی از کشورهای پیروز مثل ایتالیا هم احساس می کردن به حقشون نرسیدن و یه جورایی از این وضعیت دلخور بودن. این نارضایتی ها مثل یه آتیش زیر خاکستر بود که هر لحظه ممکن بود شعله ور بشه.
تأسیس جامعه ملل
تو این اوضاع آشفته، یه فکر بزرگ و شاید یه کم رویایی، تو سر سیاستمدارها افتاد: ساختن یه سازمان جهانی که جلوی جنگ های بعدی رو بگیره. این شد که جامعه ملل تاسیس شد. هدفش این بود که امنیت جمعی رو برقرار کنه، کشورها رو به خلع سلاح تشویق کنه و اختلافات رو با مذاکره و داوری حل کنه. یه ایده قشنگ بود، نه؟
اما خب، هر چقدر هم که ایده قشنگ باشه، اگه درست اجرا نشه، به درد نمی خوره. جامعه ملل از همون اول یه سری نقطه ضعف داشت. مثلاً، آمریکا که خودش پیشنهاد دهنده اصلی بود، عضو جامعه ملل نشد! شوروی هم اولش نبود و بعد هم آلمان و ژاپن ازش خارج شدن. وقتی قدرت های بزرگ تو یه سازمان بین المللی نباشن، چطور میشه انتظار داشت حرفش خریدار داشته باشه؟ این ضعف های ساختاری، جامعه ملل رو از همون اول، به یه ببر کاغذی تبدیل کرده بود.
دهه ۱۹۲۰؛ دوره امید و چالش ها (The Roaring Twenties)
بعد از اون سال های سخت جنگ و پیمان های پر از خشم، یه دوره اومد که بهش می گن دهه بیست طلایی یا Roaring Twenties. تو این دهه، یه نسیم امید تو دنیا پیچید، خصوصاً تو کشورهای غربی، اما خب در کنار این امید، چالش های بزرگی هم شکل می گرفتن که بعدها باعث دردسر شدن.
رونق اقتصادی و تغییرات اجتماعی
دهه ۱۹۲۰، یه جورایی دهه سرعت و شور و هیجان بود، مخصوصاً تو آمریکا. اقتصاد جون گرفته بود و مردم حسابی مشغول مصرف گرایی بودن. ماشین ها بیشتر شدن، رادیو اومد و تفریحات جدید حسابی رایج شدن. این دوره رو میشه دوران اوج فرهنگ مصرف گرا و یه جورایی آزادی های اجتماعی دونست. خانم ها لباس های کوتاه تر می پوشیدن، تو کافه ها می رفتن و سبک زندگی مدرن حسابی رونق گرفته بود. آدم ها فکر می کردن دیگه مشکلات جنگ تموم شده و دوران خوشبختی از راه رسیده.
تغییرات سیاسی و ظهور ایدئولوژی ها
اما تو دل این رونق ظاهری، یه جاهایی هم اتفاقات دیگه ای می افتاد. یادتونه که گفتیم تو روسیه انقلاب بلشویکی شد؟ خب، تو دهه ۱۹۲۰، کمونیسم تو شوروی حسابی پاشنه محکم کرد و استالین هم بعد از لنین، قدرت رو قبضه کرد و پایه های یه سیستم توتالیتر رو گذاشت که بعداً کلی ماجرا آفرید.
تو ایتالیا هم یه جنبش جدید به اسم فاشیسم داشت قد می کشید. رهبرش هم کسی نبود جز بنیتو موسولینی که سال ۱۹۲۲ قدرت رو به دست گرفت. فاشیست ها، حسابی روی ملی گرایی افراطی و قدرت دولت تاکید داشتن و دموکراسی رو مسخره می کردن. اون ها می گفتن فقط یه رهبر قوی می تونه کشور رو نجات بده.
تو آلمان، جمهوری وایمار سر کار بود. این جمهوری از همون اول با کلی مشکل دست و پنجه نرم می کرد؛ از ابرتورم وحشتناک که ارزش پول رو به صفر رسونده بود و مردم برای خرید یه تکه نون، باید یه گونی پول می بردن، تا کودتاهای ناموفق و بی ثباتی های سیاسی. آلمان یه جورایی یه بشکه باروت بود که منتظر یه جرقه بود.
دهه ۱۹۲۰، با همه زرق و برقش، مثل یه آرامش قبل از طوفان بود؛ در ظاهر همه چیز خوب به نظر می رسید، اما تو عمق جامعه و سیاست، بذرهای مشکلات بزرگتر کاشته می شدن.
تلاش های صلح طلبانه و دیپلماسی
با این همه چالش، هنوز هم امید به صلح کاملا از بین نرفته بود. دیپلمات ها تلاش می کردن تا با قراردادها و مذاکرات، جلوی جنگ دوباره رو بگیرن. مثلاً پیمان لوکارنو که سال ۱۹۲۵ امضا شد، قرار بود مرزهای غربی اروپا رو تضمین کنه و به نوعی به آلمان اطمینان بده که دیگه کسی قصد حمله بهش رو نداره. بعدتر هم پیمان بریان-کلوگ تو سال ۱۹۲۸ اومد که توش کشورهای زیادی متعهد شدن جنگ رو به عنوان ابزار سیاست ملی رد کنن. فکرش رو بکنید، گفتن که دیگه جنگی در کار نیست! البته خب، خیلی زود معلوم شد که این حرف ها فقط روی کاغذ زیبا هستن.
برای حل مشکلات اقتصادی آلمان هم برنامه هایی مثل طرح داوز و طرح یانگ اجرا شد تا بدهی های این کشور رو کم کنن و بهش کمک کنن که نفس بکشه. این تلاش ها نشون میداد که یه عده هنوز هم به صلح و همکاری باور داشتن، اما نیروی شرارت، کم کم داشت قوی تر می شد.
دهه ۱۹۳۰؛ بحران ها و حرکت به سوی جنگ (The Descent into War)
اگر دهه ۱۹۲۰ رو دوره امیدهای شکننده و رونق های ظاهری بدونیم، دهه ۱۹۳۰ رو باید دهه کابوس ها، بحران ها و سقوط تدریجی به سمت یه جنگ ویرانگر معرفی کنیم. این دهه پر از اتفاقاتی بود که دنیا رو一步一步 به سمت فاجعه هل داد.
بحران اقتصادی بزرگ (The Great Depression)
این داستان از سال ۱۹۲۹ شروع شد، با سقوط بازار بورس آمریکا. فکرش رو بکنید، یهو همه چیز از دست رفت! میلیون ها نفر تو آمریکا و بعدش تو تمام دنیا شغلشون رو از دست دادن. کارخونه ها تعطیل شدن، تجارت جهانی به شدت کم شد و فقر و بیکاری مثل یه سایه سیاه روی سر مردم دنیا افتاد. این بحران اقتصادی فقط یه مشکل مالی نبود، بلکه کل جامعه رو تحت تاثیر قرار داد و باعث بی ثباتی های سیاسی زیادی شد. مردم ناامید و خسته بودن و دنبال راه چاره می گشتن، حتی اگه اون راه چاره، خطرناک باشه.
تو این شرایط، ملی گرایی افراطی و رادیکالیسم حسابی تقویت شد. وقتی مردم از دولت های دموکراتیک ناامید میشن، به سمت ایده های افراطی کشیده میشن که وعده های بزرگ میدن، حتی اگه تو خالی باشن.
ظهور و گسترش توتالیتاریسم
و تو همین آشفته بازار بود که آدولف هیتلر و حزب نازی تو آلمان فرصت رو غنیمت شمردن. سال ۱۹۳۳ هیتلر به قدرت رسید و خیلی زود دموکراسی رو لغو کرد. او با شعارهای نژادپرستانه و وعده بازگرداندن شکوه آلمان دل مردم ناامید رو به دست آورد. مهمترین کارش هم تجدید تسلیحات گسترده بود که عملاً پیمان ورسای رو زیر پا می گذاشت.
تو شوروی، استالین با پاکسازی های بزرگ و برنامه های پنج ساله اش قدرت رو حسابی تو دستش گرفت و یه رژیم توتالیتر واقعی رو پیاده کرد. تو ژاپن هم نظامی ها قدرت رو دستشون گرفتن و سیاست های توسعه طلبانه تو آسیا رو شروع کردن. میشه گفت تو این دهه، ایدئولوژی های توتالیتر مثل قارچ بعد از بارون رشد کردن و دنیا رو به سمت یه مسیر خطرناک بردن.
نبردهای بین المللی و ناکامی جامعه ملل
همونطور که گفتیم، جامعه ملل از همون اول قدرتش کم بود، اما تو دهه ۳۰، دیگه کاملاً ناکارآمدیش مشخص شد.
- حادثه منچوری (۱۹۳۱): ژاپن به بهونه یه حادثه ساختگی به منچوری (منطقه ای تو شمال شرقی چین) حمله کرد و اونجا یه دولت دست نشانده به اسم مانچوکوئو راه انداخت. جامعه ملل فقط یه گزارش داد و ژاپن هم در جواب، از جامعه ملل خارج شد. این اولین سیلی محکم به صورت جامعه ملل بود.
- جنگ دوم ایتالیا-اتیوپی (۱۹۳۵-۱۹۳۶): موسولینی که دنبال بازسازی امپراتوری روم بود، به اتیوپی حمله کرد و اونجا رو اشغال کرد. اتیوپی یه کشور فقیر بود و نمی تونست جلوی ارتش ایتالیا رو بگیره. جامعه ملل دوباره تحریم هایی رو علیه ایتالیا وضع کرد، اما این تحریم ها جدی نبودن و نتونستن موسولینی رو متوقف کنن. این اتفاق، نشون داد که جامعه ملل کاملاً ناتوان هست.
- بازنظامی سازی راینلند (۱۹۳۶): هیتلر با زیر پا گذاشتن آشکار پیمان ورسای و لوکارنو، نیروهایش رو به منطقه راینلند فرستاد. این منطقه باید غیرنظامی می موند. خب، فرانسه و بریتانیا چی کار کردن؟ هیچ! واکنششون ضعیف بود و این باعث شد هیتلر جسورتر بشه.
- جنگ داخلی اسپانیا (۱۹۳۶-۱۹۳۹): اسپانیا هم وارد یه جنگ داخلی خونین شد. فرانکو، رهبر ملی گراها، از حمایت هیتلر و موسولینی برخوردار شد و شوروی هم از طرف مقابل حمایت می کرد. این جنگ، یه جورایی صحنه آزمایش سلاح ها و تاکتیک های جدید برای جنگ جهانی دوم بود. باز هم جامعه ملل و قدرت های بزرگ نتونستن کاری بکنن.
میشه گفت تو این دوره، جامعه ملل فقط تماشاچی بود و هیچ کار موثری برای جلوگیری از این تجاوزها انجام نداد.
سیاست مماشات و بحران های اروپا
قدرت های بزرگ اروپایی، یعنی بریتانیا و فرانسه، یه سیاستی رو در پیش گرفتن به اسم مماشات (Appeasement). اونا فکر می کردن اگه به هیتلر و موسولینی یه سری امتیاز بدن، این دوتا دیکتاتور آروم میشن و جنگی رخ نمیده. اما این سیاست، فقط باعث شد دیکتاتورها گستاخ تر بشن و توقعاتشون بالاتر بره.
- الحاق اتریش (آنشلوس – ۱۹۳۸): هیتلر اتریش رو به آلمان ملحق کرد و گفت این یه جورایی اتحاد دو ملت آلمانی زبانه. باز هم بریتانیا و فرانسه فقط نگاه کردن.
- بحران سودتنلند و کنفرانس مونیخ (۱۹۳۸): هیتلر ادعا کرد که آلمانی زبان های ساکن منطقه سودتنلند تو چکسلواکی تحت ستم هستن و این منطقه باید به آلمان برگرده. بریتانیا و فرانسه، به جای حمایت از چکسلواکی، تو کنفرانس مونیخ نشستن و تصمیم گرفتن سودتنلند رو به آلمان واگذار کنن! این اوج سیاست مماشات بود. نویل چمبرلین، نخست وزیر وقت بریتانیا، بعد از کنفرانس مونیخ گفت که صلح زمان ما تضمین شده. اما خب، همه دیدیم که چقدر اشتباه می کرد.
- اشغال کامل چکسلواکی (مارس ۱۹۳۹): چند ماه بعد از کنفرانس مونیخ، هیتلر قولش رو زیر پا گذاشت و کل چکسلواکی رو اشغال کرد. دیگه همه فهمیدن که هیتلر به هیچ قولی پایبند نیست.
- ادعاهای آلمان بر دانتسیگ و کریدور لهستان: هیتلر حالا چشمش رو دوخته بود به شهر آزاد دانتسیگ و کریدور لهستان (یه منطقه ای که آلمان رو از پروس شرقی جدا می کرد و دسترسی لهستان به دریا بود). این بار اما، بریتانیا و فرانسه به لهستان تضمین دادن که ازش حمایت می کنن.
- حمله ایتالیا به آلبانی (آوریل ۱۹۳۹): موسولینی هم بیکار نموند و آلبانی رو اشغال کرد تا از قافله عقب نمونه.
این وقایع، مثل قطعات پازلی بودن که کم کم کنار هم چیده میشدن و تصویر یه جنگ بزرگ رو کامل می کردن.
آخرین تحولات قبل از جنگ
نزدیکای پایان این دوره، دیگه بوی جنگ حسابی پخش شده بود.
- پیمان فولاد (آلمان و ایتالیا): آلمان و ایتالیا، متحد اصلی همدیگه، یه پیمان نظامی با اسم پیمان فولاد رو امضا کردن که عملاً یه اتحاد نظامی قوی بین فاشیست ها و نازی ها بود.
- پیمان عدم تجاوز مولوتوف-ریبنتروپ (۱۹۳۹): اما شوکه کننده ترین اتفاق، امضای یه پیمان عدم تجاوز بین آلمان نازی و شوروی کمونیست بود! این دو ایدئولوژی که ظاهراً دشمن خونی همدیگه بودن، یهو با هم رفیق شدن. تو یه بخش مخفی این پیمان، حتی لهستان رو هم بین خودشون تقسیم کرده بودن. این پیمان، دست هیتلر رو برای حمله به لهستان باز گذاشت، چون دیگه نگران حمله شوروی از شرق نبود.
میشه گفت همه چیز آماده یه جنگ تمام عیار شده بود. جهان نفسش تو سینه حبس شده بود و منتظر اولین شلیک بود.
آغاز جنگ جهانی دوم؛ پایان یک دوره (۱۹۳۹)
همه اتفاقات بالا، همه اون نارضایتی ها، بحران ها، ظهور دیکتاتورها و ناتوانی جامعه جهانی، مثل یه دومینو چیده شده بودن و حالا فقط منتظر یه ضربه کوچیک بودن تا همه چیز رو به هم بریزن.
حمله آلمان به لهستان و پایان رسمی دوره
بلاخره، اون اتفاقی که نباید میفتاد، افتاد. در تاریخ ۱ سپتامبر ۱۹۳۹، آلمان به لهستان حمله کرد. به بهونه های واهی و با یه عملیات ساختگی، ورماخت (ارتش آلمان) مثل سیل وارد لهستان شد. این دیگه آخرین قطعه دومینوی صلح بود که افتاد.
بریتانیا و فرانسه که این بار قول حمایت به لهستان داده بودن، چاره ای جز واکنش نداشتن. بعد از چند روز و دیدن اینکه آلمان به حرفشون گوش نمیده، در تاریخ ۳ سپتامبر ۱۹۳۹، بریتانیا و فرانسه به آلمان اعلان جنگ کردن. و اینجوری بود که دوره بین جنگ های جهانی به پایان رسید و فاجعه جنگ جهانی دوم آغاز شد.
جنگی که بیش از ۷۰ میلیون کشته و ویرانی های بی شماری رو به همراه داشت. این پایان، تلخ ترین درس تاریخ رو به ما داد: اینکه چطور بی توجهی به ریشه های مشکلات، مماشات با دیکتاتورها و ضعف نهادهای بین المللی، می تونه دنیا رو به لبه پرتگاه ببره.
در واقع، دوره بین جنگ های جهانی نه فقط یه بازه زمانی بین دو جنگ، بلکه یه دوره سرنوشت ساز بود که توش مسیر تاریخ عوض شد. خیلی از تصمیماتی که تو این سال ها گرفته شد، یا حتی تصمیماتی که گرفته نشد، تاثیر مستقیمی روی شکل گیری جنگ جهانی دوم داشتن. این دوره نشون میده که صلح، چیزی نیست که خودش خود به خود برقرار بمونه. برای حفظ صلح، باید هوشیار بود، باید عدالت رو برقرار کرد و جلوی افراط گرایی رو گرفت.
از بی عدالتی پیمان ورسای گرفته که حس انتقام رو تو دل آلمانی ها کاشت، تا بحران اقتصادی بزرگ که کلی آدم رو ناامید کرد و به سمت ایده های افراطی هل داد. از ظهور ایدئولوژی های توتالیتر مثل فاشیسم و نازیسم و کمونیسم که هر کدوم دنبال گسترش قدرتشون به هر قیمتی بودن، تا ضعف و ناتوانی جامعه ملل که نتونست جلوی تجاوزها رو بگیره و سیاست مماشات قدرت های بزرگ که فقط باعث جسورتر شدن دیکتاتورها شد. همه این ها دست به دست هم دادن تا دنیا رو به سمت یه جنگ دیگه بکشن.
امیدوارم این سفر به گذشته، بهمون کمک کنه که امروز رو بهتر بفهمیم و برای آینده تصمیم های درست تری بگیریم. چون اگه از تاریخ درس نگیریم، محکوم به تکرار اشتباهاتش هستیم.
آیا شما به دنبال کسب اطلاعات بیشتر در مورد "دوره بین جنگ های جهانی | راهنمای جامع تاریخ و پیامدها" هستید؟ با کلیک بر روی گردشگری و اقامتی، آیا به دنبال موضوعات مشابهی هستید؟ برای کشف محتواهای بیشتر، از منوی جستجو استفاده کنید. همچنین، ممکن است در این دسته بندی، سریال ها، فیلم ها، کتاب ها و مقالات مفیدی نیز برای شما قرار داشته باشند. بنابراین، همین حالا برای کشف دنیای جذاب و گسترده ی محتواهای مرتبط با "دوره بین جنگ های جهانی | راهنمای جامع تاریخ و پیامدها"، کلیک کنید.